سه شنبه ۳۰ مرداد ماه ۱۳۹۷ هجری شمسی

روایت مسلمان شدن زائر نصرانی امام حسین (ع)

محتوای صفحه: 

روایت حجت الاسلام والمسلمین سید حسین مومنی

در بصره یک جوان تاجر نصرانی بود که سرمایه ی زیادی داشت و از نظر معاملات تجارتی، بصره گنجایش سرمایه ی او را نداشت! شریکهایش از بغداد نامه ای به او نوشتند که سزاوار نیست با این سرمایه هنگفت، شما در بصره باشید. بهتر است وسیله ی حرکت خود را به بغداد فراهم کنید، زیرا بغداد توسعه ی معاملاتش خیلی بیشتر است.مرد نصرانی مطالبات خود را نقد کرد و با همه ی سرمایه اش به طرف بغداد حرکت نمود. در بین راه دزدان به او برخورد کردند و تمام موجودیش را از او گرفتند. چون او خجالت می کشید با آن وضع فلاکتبار وارد بغداد شود، ناچار به اعراب بادیه نشین پناه برد و به عنوان مهمان در مهمانسرای اعراب - که در هر قبیله ای یک خیمه مخصوص مهمانان بود به سر برد.بالاخره روزی به یک دسته از اعراب رسید، که در میان آنها جوانانی بودند و او بر اثر تناسب اخلاقی، کم کم با آنها انس گرفت و مدتی هم در مهمانسرای آن قبیله ماند.یک روز جوانان قبیله او را افسرده دیدند و علت افسردگی اش را سئوال نمودند. جوان نصرانی گفت: مدتی است که من در خوراک، بر شما تحمیل هستم و از این جهت غمگینم.بادیه نشینان گفتند: این مهمانسرا مخارج معینی دارد که با بودن و نبودن تو اضافه و [ صفحه 335] کم نمی گردد. اگر فرضا تو هم از اینجا بروی این مقدار از مخارج جزء مصرف همیشگی میهمانان قبیله ی ماست.تاجر وقتی فهمید که توقف او در آنجا، موجب مخارج زیادتر و تشریفات فوق العاده ای نیست، شادمان گشت و بر اقامت خود در آنجا افزود. روزی عده ای از قبایل اطراف به عنوان زیارت کربلا با پای برهنه، بر این قبیله وارد شدند.جوانهای این قبیله نیز با شوق تمام، به زوار پیوستند و مرد نصرانی هم با آنها حرکت کرد و در بین راه اسباب آنها را نگهبانی می کرد و از خوراکشان می خورد.آنها ابتدا به نجف آمدند و پس از انجام مراسم زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در شب عاشورا وارد کربلا شدند و اسباب و اثاثیه ی خود را داخل صحن گذاشتند و به نصرانی گفتند: تو روی اسباب و اثاثیه ی ما بنشین، ما تا فردا بعد از ظهر نمی آییم و سپس برای زیارت به طرف حرم مطهر رفتند.تاجر در آن شب، وضع عجیبی مشاهده کرد! او می دید همراهانش با اشکهای جاری چنان ناله می زدند که گویا در و دیوار نیز با آنها هم آهنگ و همنوا هستند.مرد نصرانی بواسطه ی خستگی راه، روی اسباب و اثاثیه به خواب فرورفت. چون پاسی از شب گذشت، در خواب دید که شخص بسیار جلیل و بزرگواری از حرم خارج شد و در دو طرف او دو نفر ایستاده اند. آن شخص بزرگوار به هر یک از آن دو نفر دفتری دادند و یکی را مأمور کردند که اطراف خارجی صحن را بررسی کند و نام هر زائر و مهمان را که در آن شب وارد شده اند، یادداشت نماید و دیگری را نیز برای داخل صحن مأموریت دادند.آنها رفتند و پس از مدتی کوتاهی بازگشتند و صورت اسامی را به آن بزرگوار عرضه داشتند. آنها به اسامی نگاه کردند و فرمودند: هنوز افرادی هستند که شما نامشان [ صفحه 336] را ننوشته اید!برای مرتبه ی دوم، آنها به جستجو شدند و باز برگشتند و اسامی را به عرض آن جناب رساندند. باز هم آن جناب فرمودند: کاملا تفحص کنید! هنوز هم بعضی از اسامی زوار را ننوشته اید.آن دو نفر پس از گردش و جستجو در مرتبه ی سوم، عرض کردند: زائر دیگری را نیافتیم مگر همین مرد نصرانی که بر روی اسباب و اثاثیه به خواب رفته است! و چون نصرانی بود، اسم او را ننوشتیم!حضرت فرمودند: چرا ننوشتید؟ «سبحان الله! الیس قد نزل بساحتنا؟!» آیا به در خانه ی ما نیامده است؟ نصرانی باشد! او وارد بر ما است!تاجر از مشاهده ی این خواب چنان شیفته ی توجه مخصوص حضرت اباعبدالله علیه السلام گردید؛ که پس از بیدار شدن، اشک از دیدگانش ریخت و بالاخره مسلمان شد. او سرمایه ی مادی خود را اگر چه از دست داد؛ ولی سرمایه ای بس گرانبها بدست آورد. [184] .

دیدگاه جدیدی بگذارید

جهت نشر فرهنگ و معارف اسلامی، هر گونه استفاده از مطالب این وبسایت موجب امتنان است.